[[{"content_id":22227,"content_number":0,"portal_id":120,"lang_id":"fa","content_title":"رحلت پیامبر اعظم، معراج وصال اوست با حضرت دوست. رحلت جانسوزش را به عاشقان رسالتش تسلیت می گوییم.\r\nشهادت دومین نور ولایت، صاحب کرامت و شفیع قیامت، امام حسن مجتبى علیه السلام ، را تسلیت مى گوییم.","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"پیامبر اکرم(ص) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب&shy;های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت[1] پس از چهارده روز بیماری[2] و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تأسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nآخرین روزهای وفات پیامبر(ص)\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; پیامبر(ص) شب پیش از بیماری شدیدش در حالی که دست علی(ع) را گرفته بود، همراه جماعتی برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت و برای اهل قبور درود فرستاد و برای آنان طلب استغفار طولانی کرد. آنگاه به علی(ع) فرمود: &laquo;جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه می&shy;کرد؛ ولی امسال دو مرتبه این امر صورت گرفته است و این دلیلی ندارد مگر اینکه اجل من نزدیک باشد.&raquo;[3]\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; پس به علی(ع) گفت: &laquo;اگر من از دنیا رفتم، تو مرا غسل بده.&raquo;[4] در روایت دیگر آمده است که &laquo;فرمودند: به هر کسی وعده&shy;ای دادم، باید آن را بگیرد و به هر کسی دِینی دارم، باخبرم سازد.&raquo;[5]\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; پیامبر(ص) که گویا از حرکات زنندۀ برخی از زوجات و صحابۀ خود و تخلف برخی از یاران ناراحت شده بود، برای پیش&shy;گیری از بدعتها، فرمود: &laquo;ای مردم، آتش فتنه شعله&shy;ور شده و فتنه&shy;ها مانند پاره&shy;های شب تاریک، رو آورده و شما هیچ دستاویزی علیه من ندارید؛ زیرا من حلال نکردم مگر آنچه قرآن حلال دانسته و حرام نکردم مگر آنچه قرآن حرام داشته است.&raquo;[6]\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; پیامبر(ص) پس از این هشدار به منزل &quot;ام&shy;سلمه&quot; رفت و دو روز در آنجا ماند و گفتند خدایا تو شاهد باش که من حقایق را ابلاغ کردم.[7]\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; سپس پیامبر(ص) به منزل رفت و جماعتی به حضور طلبید و گفت: &laquo;مگر به شما امر نکردم که با جیش &quot;اسامه&quot; بروید؟ چرا نرفتید؟&raquo;\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; ابوبکر گفت: رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنم. عمر گفت: نرفتم؛ چون نمی&shy;توانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم.[8]\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; رسول خدا(ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت و خطاب به اعتراض کنندگان فرمود: این چه سخنی است که درباره&shy;ی فرماندهی &quot;اسامه&quot; می&shy;شنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن می&shy;زدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. رسول خدا در بستر بیماری مرتبا به عیادت کنندگان خود به طور مرتب می&shy;فرمود، سپاه اسامه را حرکت دهید.[9]\r\n\r\n&nbsp; پیامبر(ص) فرمود:\r\n\r\n&laquo;نفذ و اجیش اسامه&raquo;\r\n\r\n&laquo;وی در اینجا متخلفان از جیش اسامه را لعن کرد.\r\n\r\n&nbsp; &nbsp;سپس پیامبر(ص) بیهوش شد و تمام زنان و کودکان می&shy;گریستند. لحظاتی بعد پیامبر(ص) به هوش آمد و دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا بر ایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند. که عمر گفت: بیماری بر پیامبر(ص) چیره گشته است، &laquo;ارجع فانه یهجر&raquo; برگرد؛ زیرا او هذیان می&shy;گوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است، حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا(ص) از اختلاف و سخنان جسارت&shy;آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: &laquo;برخیزید و از من دور شوید&raquo;.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nوصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود &laquo;برو منزل&raquo;. پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید. به زنان خود گفت: &laquo;برادرم و صاحبم بیاید&raquo; آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: &laquo;برادرم و صاحبم بیاید&raquo; &nbsp;&quot;ام&shy;سلمه&quot; فرمود: &laquo;علی(ع) را می&shy;طلبد، به او بگوئید بیاید&raquo;.علی(ع) آمد و مدتی با هم به طور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد.\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; پیامبر(ص) در همان حال چند مرتبه فرمود:\r\n\r\n&laquo;ما ظن محمد بالله لو لقی الله و هذه عذره عنده&raquo;\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; در روزهای آخر از &quot;بلال&quot; خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه&shy;یی خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام &quot;عکاشه&quot; برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند؛ ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت خواهد بود.\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; سپس به علی(ع) دستور داد، آن پولها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nفاطمه(س) و لحظۀ وداع با پدر &nbsp;&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; در لحظات آخر عمر پیامبر(ص)، فاطمه(س) بسیار گریان بود. پیامبر(ص) او را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت: که فاطمه(س) گریه&shy;اش شدت یافت. آنگاه مطلبی را به ایشان گفت: که حضرت زهرا تبسم کرد. ایشان بر پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر(ص) فرمودند:\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; &laquo;در همین درد می&shy;میرم&raquo; و در باب شادی و تبسم&shy;اش فرمودند: تو اولین کس از اهل بیت(ع) من هستی که به من ملحق می&shy;شود&raquo; و این بود که من تبسم کردم\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; در لحظات واپسین عمر پیامبر(ص) سرش در دامان امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nکفن و دفن پیامبر(ص)\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; هنگامه فوت پیامبر(ص) خلیفه&shy;ی دوم، بنابر عللی در بیرون خانه فریاد می&shy;زد که پیامبر(ص) فوت نکرده و بسان حضرت عیسی(ع) پیش خدای خود رفته، در این میان یک نفر از اصحاب پیامبر(ص) این آیه را خواند:\r\n\r\n&laquo;و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الارسل أفإن مات أو قتل ...&raquo;\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; علی(ع) جسد مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد؛ چون پیامبر(ص) سفارش کرده بود که نزدیکترین کس مرا غسل خواهد و این شخص جز علی کسی نیست. سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود. فرمود: &laquo;پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا(ص) با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید... اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمی&shy;کردید، آنقدر گریه می&shy;کردم که سرچشمه اشک را می&shy;خشکاند\r\n\r\n&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;سپس در قبری که توسط &quot;ابوعبیده جراح&quot; و &quot;زید بن سهل&quot; آماده شده بود و در همان حجره&shy;ای که وفات یافته بود، در خانه&shy;ی خودش به خاک سپر","content_html":"<p>پیامبر اکرم(ص) پس از بیست و سه سال دعوت و مجاهدت و ابلاغ پیام الهی و پس از فراز و نشیب­های فراوان در راه انجام رسالت بزرگ خویش، سرانجام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر یازدهم هجرت<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn1\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[1]<\/a> پس از چهارده روز بیماری<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn2\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[2]<\/a> و کسالت، رحلت فرمودند و در هجرۀ مسکونی خویش در جوار مسجدی که تأسیس کرده بود، به خاک سپرده شد.<\/p>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">آخرین روزهای وفات پیامبر(ص)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   پیامبر(ص) شب پیش از بیماری شدیدش در حالی که دست علی(ع) را گرفته بود، همراه جماعتی برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت و برای اهل قبور درود فرستاد و برای آنان طلب استغفار طولانی کرد. آنگاه به علی(ع) فرمود: «جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه می­کرد؛ ولی امسال دو مرتبه این امر صورت گرفته است و این دلیلی ندارد مگر اینکه اجل من نزدیک باشد.»<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn3\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[3]<\/a><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   پس به علی(ع) گفت: «اگر من از دنیا رفتم، تو مرا غسل بده.»<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn4\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[4]<\/a> در روایت دیگر آمده است که «فرمودند: به هر کسی وعده­ای دادم، باید آن را بگیرد و به هر کسی دِینی دارم، باخبرم سازد.»<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn5\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[5]<\/a><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   پیامبر(ص) که گویا از حرکات زنندۀ برخی از زوجات و صحابۀ خود و تخلف برخی از یاران ناراحت شده بود، برای پیش­گیری از بدعتها، فرمود: «ای مردم، آتش فتنه شعله­ور شده و فتنه­ها مانند پاره­های شب تاریک، رو آورده و شما هیچ دستاویزی علیه من ندارید؛ زیرا من حلال نکردم مگر آنچه قرآن حلال دانسته و حرام نکردم مگر آنچه قرآن حرام داشته است.»<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn6\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[6]<\/a><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   پیامبر(ص) پس از این هشدار به منزل \"ام­سلمه\" رفت و دو روز در آنجا ماند و گفتند خدایا تو شاهد باش که من حقایق را ابلاغ کردم.<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn7\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[7]<\/a><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   سپس پیامبر(ص) به منزل رفت و جماعتی به حضور طلبید و گفت: «مگر به شما امر نکردم که با جیش \"اسامه\" بروید؟ چرا نرفتید؟»<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   ابوبکر گفت: رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنم. عمر گفت: نرفتم؛ چون نمی­توانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم.<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn8\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[8]<\/a><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   رسول خدا(ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت و خطاب به اعتراض کنندگان فرمود: این چه سخنی است که درباره­ی فرماندهی \"اسامه\" می­شنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن می­زدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. رسول خدا در بستر بیماری مرتبا به عیادت کنندگان خود به طور مرتب می­فرمود، سپاه اسامه را حرکت دهید.<a href=\"http:\/\/www.pajoohe.com\/fa\/index.php?Page=definition&amp;UID=34950#_ftn9\" title=\"\" rel=\"nofollow\">[9]<\/a><\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">  پیامبر(ص) فرمود:<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 12pt;text-align:center;\">«نفذ و اجیش اسامه»<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 12pt;text-align:center;\">«وی در اینجا متخلفان از جیش اسامه را لعن کرد.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   سپس پیامبر(ص) بیهوش شد و تمام زنان و کودکان می­گریستند. لحظاتی بعد پیامبر(ص) به هوش آمد و دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا بر ایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند. که عمر گفت: بیماری بر پیامبر(ص) چیره گشته است، «ارجع فانه یهجر» برگرد؛ زیرا او هذیان می­گوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است، حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا(ص) از اختلاف و سخنان جسارت­آمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود: «برخیزید و از من دور شوید».<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">وصیت پیامبر(ص) در لحظات پایانی<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   پیامبر(ص) در حضور جمع، رو به حضرت علی(ع) کرد و به او وصیت کرد و به ایشان فرمود: نزدیک بیا، سپس زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی(ع) داد و فرمود «برو منزل». پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی(ع) را ندید. به زنان خود گفت: «برادرم و صاحبم بیاید» آنان به ابوبکر گفتند و آو آمد و باز پیامبر(ص) جمله را تکرار کرد و این بار به سراغ عمر رفتند و عمر آمد؛ ولی پیامبر(ص) فرمود: «برادرم و صاحبم بیاید»  \"ام­سلمه\" فرمود: «علی(ع) را می­طلبد، به او بگوئید بیاید».علی(ع) آمد و مدتی با هم به طور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. وقتی از علی(ع) پرسیدند، پیامبر(ص) چه گفت؟<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;line-height:150%;text-align:justify;\">   پیامبر(ص) در همان حال چند مرتبه فرمود:<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:center;\">«ما ظن محمد بالله لو لقی الله و هذه عذره عنده»<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   در روزهای آخر از \"بلال\" خواست تا مردم را در مسجد حاضر کند، خطبه­یی خواند، بعد از مردم خواست اگر کسی حقی از او به گردن دارد، مطالبه کند. هیچ کس پاسخی نداد تا سه بار پیامبر(ص) تکرار کرد تا اینکه غلامی بنام \"عکاشه\" برخاست و حقی را از ایشان مطالبه کرد، به قصد انتقام از پیامبر(ص)، شلاقی آماده کردند؛ ولی همین که خواست قصاص کند بر بدن حضرت افتاد و شروع به گریه کرد و ایشان را عفو نمود و پیامبر(ص) فرمود او رفیق من در بهشت خواهد بود.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   سپس به علی(ع) دستور داد، آن پولها را که نزد یکی از زنان بود، بگیرد و میان فقرا تقسیم کند.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">فاطمه(س) و لحظۀ وداع با پدر   <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   در لحظات آخر عمر پیامبر(ص)، فاطمه(س) بسیار گریان بود. پیامبر(ص) او را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت: که فاطمه(س) گریه­اش شدت یافت. آنگاه مطلبی را به ایشان گفت: که حضرت زهرا تبسم کرد. ایشان بر پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر(ص) فرمودند:<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   «در همین درد می­میرم» و در باب شادی و تبسم­اش فرمودند: تو اولین کس از اهل بیت(ع) من هستی که به من ملحق می­شود» و این بود که من تبسم کردم<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   در لحظات واپسین عمر پیامبر(ص) سرش در دامان امیرالمؤمنین(ع) قرار داشت.<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\"> <\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">کفن و دفن پیامبر(ص)<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   هنگامه فوت پیامبر(ص) خلیفه­ی دوم، بنابر عللی در بیرون خانه فریاد می­زد که پیامبر(ص) فوت نکرده و بسان حضرت عیسی(ع) پیش خدای خود رفته، در این میان یک نفر از اصحاب پیامبر(ص) این آیه را خواند:<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:12pt 0cm;text-align:center;\">«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الارسل أفإن مات أو قتل ...»<\/div>\n\n<div dir=\"rtl\" style=\"margin:0cm 0cm 0pt;text-align:justify;\">   علی(ع) جسد مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد؛ چون پیامبر(ص) سفارش کرده بود که نزدیکترین کس مرا غسل خواهد و این شخص جز علی کسی نیست. سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود. فرمود: «پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا(ص) با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید... اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمی­کردید، آنقدر گریه می­کردم که سرچشمه اشک را می­خشکاند<\/div>\n\n<p>     سپس در قبری که توسط \"ابوعبیده جراح\" و \"زید بن سهل\" آماده شده بود و در همان حجره­ای که وفات یافته بود، در خانه­ی خودش به خاک سپر<\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2014-12-20 08:45:42","content_date_event":"2014-12-20 08:45:42","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2014-12-20 09:19:32","content_date_register":"2014-12-20 09:19:32","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":0,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":71,"eid":0,"attach_title":"رحلت پیامبر رحمت حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و آله و شهادت امام حسن بن علی المجتبی علیه السلام و امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را به تمام پیروان ،شیعیان و عاشقان اسلام و انسانیت تسلیت میگوییم","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434_150_113.webp","300":".\/cache\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434_300_225.webp","400":".\/cache\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434_400_300.webp","600":".\/cache\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434_600_450.webp","900":".\/cache\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434_900_675.webp","1200":".\/cache\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434_1024_768.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3598775434,"files":{"original":{"url":".\/file\/120\/attach\/201412\/58252_3598775434.jpg","width":1024,"height":768,"size":0}}}]}]]